تبليغاتX
دختران مهتاب
 

سنگر خوب و قشنگی داشتیم...

...

 

"خانه دوست كجاست؟"

در فلق بود كه پرسيد سوار.


آسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

"نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،
پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،
دو قدم مانده به گل،

پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني
و تو را ترسي شفاف فرا مي‌گيرد.
در صميميت سيال فضا، خش‌خشي مي‌شنوي:

كودكي مي‌بيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي‌پرسي

خانه دوست كجاست."


 

نوشته شده توسط دختران مهتاب در پنجشنبه 28 خرداد1388 ساعت 12:14 موضوع | لینک ثابت


سلامی دوباره...

روز وصل دوستداران یاد باد           یاد باد آن روزگاران یاد باد

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
 به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در آینه زندگی  می کرد
و شکل پیری من بود 
سلامی دوباره خواهم داد 


می آیم می آیم می آیم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار

می آیم می آیم می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
 و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده

سلامی دوباره خواهم داد ...

دوستای گلم سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
  


پی نوشت ۱:سلام به همه ی دوستای خوبم

پی نوشت۲: هیچی نپرسید !  بعدا توضیح می دم.

یا زهرا


 

نوشته شده توسط دختران مهتاب در شنبه 9 آذر1387 ساعت 14:6 موضوع | لینک ثابت


شهید سید مرتضی...

                     

مرتضی دل‌بسته بود، ناله‌های شبانه‌اش دردی جانکاه در دل داشت، که با هق‌هق گریه می‌آمیخت.


سید بارها و بارها بر ایمان از شهادت گفت.

 از رفتن به سوی نور، پرواز کردن، بی‌دل شدن، سجده‌گاه خویش را با خون، سرخ نمودن، و راهی بی‌پایان تا اوج هستی انسان گشودن.

به یاد دارم که در مورد زندگی و مرگ گفت:« زندگی کردن با مردن معنی می‌یابد، کلید ماجرا در مردن است، نه زندگی کردن».


چگونه مردن برایش مهم بود؛

و خداوند آرزویش را به سر منزل مقصود رساند.

منبع : کتاب همسفر خورشید
راوی : دوست شهید


پی نوشت۱: سلام به دوستای خوبم

پی نوشت۲:جهت شادی اواح طیبه شهدا بالاخص شهید سید مرتضی آوینی"صلوات"


 

نوشته شده توسط دختران مهتاب در یکشنبه 5 آبان1387 ساعت 10:0 موضوع | لینک ثابت


یا سمیع الدعا...

                                    امروز دیگر قاصدک صدایم را می شنود...

                   

پلان اول ...

 روزای سختی تو این یکسال و سه ماه بهم گذشت...

 زندگیم تلخ شده بود ، روزام تیره !

اون نمی شنید و هیچ عکس العملی به هیچ صدایی نشون نمی داد.

سکوت غمبار اون دلم رو آتیش می زد...

 هر وقت صداش می زدم و جوابمو رو نمی داد توی دلم فریاد می زدم ... خدایا:آخه این چرا؟!

روز به روز رشد می کرد و قد می کشید ...

دریغ از اینکه بتونه فقط بگه بابا...

 

                          

پلان دوم...

 حالا بعد از گذشت یکسال و اندی از این روزگار غریب نور امیدی در دلم روشن شده که فریاد خوشحالیم را دوست دارم به گوش همه برسونم !

آره یاران دعاهای قشنگتون در حق اون به بار نشست ...

سید محمد سجاد برادر زاده ی عزیز من بعد از ۵/۳ساعت عمل جراحی کاشت پروتز حلزونی گوش ، نغمه زیبای اذان بر گوش جانش جاری شد و لبخند زیبایی که بر لبان چون گلش نشست نشان از همان نور امیدی بود که در دلم روشن شد!

از آن روز هر بار بر لبم این نجوا جاری می شود...

یا سمیع الدعا ، اغفر لنا اغفر لنا اغفر لنا...

به امید روزهای سبز برای این گل زیبایم!


پی نوشت 1: سلام دوستای مهربونم .

پی نوشت 2: اینم خبر خوش (البته واسه منو خانواده ام که درجه ی خوشی اش خیلی از این حرفا بیشتر بود) اما واسه شما رو نمی دونم...

پی نوشت3: یه دنیا از همه ی یاوران همیشگی وبلاگ دختران مهتاب تشکر می کنم ... بازم التماس دعا !


 

نوشته شده توسط دختران مهتاب در چهارشنبه 1 آبان1387 ساعت 0:19 موضوع | لینک ثابت



کلکسیون کدهای جاوا